تبليغاتX
من خودم هستم

 RSS 

 
نفرت فراموشت می کند
تو را از ذهنم پاک می کند
با هاله ای سیاه از درون ذهنم خط می زند
نفرت
خیالم را آرام
بین روزهای معصوم زندگی ام رها می کند ...

نیم خط

جهان از آن روز شروع شد
من از آن روز زاده شدم
همانگونه که آن مرد
آن زن
آن کودک

جهان از آن روز زاده شد
همان گو نه که آن مرد
که آن زن
که آن کودک
و من ...

جهان بعد از آن روز کودک را در دامان وحشت رها کرد
همان گونه که آن مرد زن را
و من ...

جهان از آن روز زاده شده بود
زنده ها گریستند ، مرده ها خنده ی تلخی زدند
و من دانستم که اینجا نقطه پایان است .

خوشم نمیاد

اینجا منو یاد یه لحظه شماریهایی می ندازه که نمیخوام یادش بیفتم
یاد یه شمارش معکوس
که همینجا صفر شد
و وقتی صفر شد ، همه چی قشنگ شد
همه چی سفید شد
ولی من دیگه نمی خوام چیزی رو لحظه شماری کنم
چوب خط من تموم شد و رفت
و من منتظر تکرار شدن هیچی نیستم
خوشم نمیاد
نمی خوام یادش بیفتم

© 2 0 0 6 a r g h a v a n .