نفرت فراموشت می کند
تو را از ذهنم پاک می کند
با هاله ای سیاه از درون ذهنم خط می زند
نفرت
خیالم را آرام
بین روزهای معصوم زندگی ام رها می کند ...
q 
سه شنبه سی ام خرداد 1385|
8:11 PM  | ارغوان خسروی |
نیم خط
جهان از آن روز شروع شد
من از آن روز زاده شدم
همانگونه که آن مرد
آن زن
آن کودک
جهان از آن روز زاده شد
همان گو نه که آن مرد
که آن زن
که آن کودک
و من ...
جهان بعد از آن روز کودک را در دامان وحشت رها کرد
همان گونه که آن مرد زن را
و من ...
جهان از آن روز زاده شده بود
زنده ها گریستند ، مرده ها خنده ی تلخی زدند
و من دانستم که اینجا نقطه پایان است .
q 
پنجشنبه هجدهم خرداد 1385|
3:18 PM  | ارغوان خسروی |
خوشم نمیاد
اینجا منو یاد یه لحظه شماریهایی می ندازه که نمیخوام یادش بیفتم
یاد یه شمارش معکوس
که همینجا صفر شد
و وقتی صفر شد ، همه چی قشنگ شد
همه چی سفید شد
ولی من دیگه نمی خوام چیزی رو لحظه شماری کنم
چوب خط من تموم شد و رفت
و من منتظر تکرار شدن هیچی نیستم
خوشم نمیاد
نمی خوام یادش بیفتم
q 
دوشنبه هشتم خرداد 1385|
5:35 PM  | ارغوان خسروی |