تبليغاتX
من خودم هستم

 RSS 

 
[عنوان ندارد]

خستگی کشدار لحظه ها مرا اها نمی کند
هر روز با جزییات روز قبل تکرار می شود

فضای میان انگشتانم
حجم ِ سردِ اطراف سرم
و همه ی آن چیزهایی که در تو می بینم

این ها ارزش ایستادن ندارند؟

.
زمان
من به تو راست گفته ام
و گریسته ام

اینک می خواهم دروغ بگویم
که بخندم ...

::The only one


Remember the time
when we looked at each other
Back to the children of our soul

can't you see
How innocent it is
How innocent they are

...

ب.ب.ب.ه
من دلم می خواهد تو باشم
من دلم می خواهد خوبی باشم
- - -
می دونم اینو قبلا یکی گفته بوده ،
من فقط تکرار کردم .

تکرار برای عقل ملال آور ه ولی برای روح نه!
اینم قبلا یکی دیگه گفته بوده ،
من فقط تکرار کردم .


تکرار برای عقل ملال آور ه ولی ...
...

ما می توانیم
ساعت ها
صداهایمان را ببینیم
نگاه هایمان را بشنویم
و تو از من نپرسی که چرا حرف نمی زنم .

وارونه
آیه هایی که از زمین به آسمان می فرستی،
عذاب هایی که از انتها به ابتدا فرود می ایند،
من شیفته ی هیچ چیز نیستم.

تو نخواهی ماند،
تو مانند فرشنه ایی دیوانه
بال هایت را در دست می گیری
تو از هیچ به هیچستان سفر می کنی ...

تو می دانی،
تو
آسمان را نه به خاطر ستاره هایش،
نه به خاطر نورهایی که در آن معلق اند،
که برای بی وزنی می خواهی

من صبورانه تو را خواهم نگریست
هنوز ار شانه هایت خون می چکد ...
می دانم
وقتی که بیایی بزرگ خواهم شد ...

84|7|23 . جمعه

او در ذهن شما پیاده روی می کند
شما او را نمی بینید
اهسته و صبور می آید و می رود
او در ذهن شما نفس می کشد
در لا به لای افکار متلاطمتان پرسه می زند
هوای مغزتان برای او کشنده است
او این چیزها را نمی فهمد فقط آرام نفس می کشد
نمی داند
از نفس می ایستد
.

:|
زور نزن
چیزهایی که دیدی
از «اینجا» بیرون نمی آیند
حتی اصلا «بیرون نمی آیند»!
روی کاغذ می ماسند
در سطح کاغذ حل می شوند
ولی جلو تر نمی آیند

این خاصیت مرورِ زمان است ؟
تو شوخی شوخی حرف می زنی
من جدی جدی ناراحت می شوم

قورباغه ها داستانِ من را می فهمند .
-0-
برایم از روزهایی بگو که نمی دانم
برایم از ثانیه هایی بگو که نفهمیدم
همه ی لحظه لحظه ی ساعت هایی که من نبودم

من همه را به تو گفته ام
همین جا ... یادت هست ؟
تو می شنیدی
می دانم
من می شمردم , ولی انتظار نمی کشیدم
تو صدای مرا می شنیدی


{ صدای هر ثانیه از همه ی شب ها یی که لحظات
زیر ســـــــــایه ی سنگینت خم می شدند
نمی دانم مقابل کدام آفتاب ایستاده بودی
که در سایه ات کدر می شدم , تیره می ماندم
- من سردم بود ؛ ســــــــایه ات گرمم نمی کرد - }

تو صدای مرا می شنیدی
چرا من هرگز نفهمیدم که کسی صدایم می کند

حرف نمی زدی ؟

------
{ این بخش را نخوان }

چرا من شب ها نمی خوابم ؟ چون به خواب دیدن عادت ندارم !
2:46ق-ظ
همیشه این ساعت تو هستی
تو ؟
نمی دانم .
همیشه این ساعت چیزی هست
چیزی که فردا نیست
چیزی که امروز صبح نبود

چرا همه مرا نمی فهمند ؟
نمی فهمند ؟

چرا؟
آن مرد در باران آمد
من شب ها گریه می کردم

آن مرد در باران آمد
من روزها ساکت به دیوار خیره می شدم

آن مرد آمد
من شب ها در رویا هایم حرف می زدم

آن مرد آمده بود
...
...

آن مرد در باران رفت
من نگاه می کردم

آن مرد در باران ...
ساکت شو!
کاشکی تمام هرگزهای جهانم را
به آن همیشه ی همیشگی تبدیل می کردم

من همیشه افسوس می خورم !

هرگز به دیروزم لبخند نمی زنم ...

© 2 0 0 6 a r g h a v a n .