تبليغاتX
من خودم هستم

 RSS 

 
... I don't count days ...
60.24.7.365.100
ساعت ها خالی اند
هفته ها حتی از روزها هم پر نشده اند
ثانیه ها خیلی بی خودی دنبال هم ردیف شده اند
... نمی دانند ... آن ها نمی فهمند که به هیچ گجا نمی رسند ، وقتی که او نخواهد -
دقیقه ها حتی بدون اینکه بگذرند تمام می شوند
سال ها ...
من بیست و یک بار ...
...


! session expired
سکوتت را نشکستی
نگاهم به در خشک شد
گوش هایم دز همهمه ی سکوت همیشگی ات کر شد .

فردا می آمدی
آن شب که آسمان لبخند می زد یادت هست ؟
ما زیر نور ماه ساختگیمان
تمام سهممان از بودن را تجربه کردیم ...
ما تا مرز همه ی شادی های جهان ،
تا مرز همه ی چیزهای کوچک خوشبخت ،
ما تا مرز جنون لذت بخشمان ،
- تا مرز ِ هیچ! -
پیش رفتیم ...

من ایستادم ...
دیدم که در پیچ جاده گم شدی .




من از بی تفاوتی حجم جلوی چشمانت صدای گریه می شنوم ...

نمی دانم
همه ی این دیوارهایی که نمی دانی تا کجا بالا رفته اند
روزگاری از میان من و تو گذشته بودند

دیوارها را برداشتیم
ولی هنوز نمی دانیم تا کجا بالا رفته اند .

کاشکی ساکت می ماندم
کاشکی عجله نمی کردم
کجا را سراسیمه به دنبالت گشتم که به اینجا رسیدم ؟
خیابان ها تو را به من نشان می داد
پیچ جاده ها ...
تو به من گفته بودی که سفر را دوست داری .


جمعه
صبح ها - یعنی شب هایی که نمی دانی کجا صبح شد -
تو را می رساند به بالا
و ظهر ها - یعنی همان صبح هایی که نمی دانی کجا ظهر شد -
از آن بالا پایین را نگاه می کنی
و سقوط می کنی بین کارهای هر روزیت

راستی امروز چند شنبه ست ؟


سراغ من نیا
من
در خیال ...
در خواب ...
در هپروت ...
راحت تر با تو حرف می زنم .

چون دیواری که جای تو با من صحبت می کند
حرف مرا می فهمد ،
از من بهانه نمی گیرد ،
به من دروغ نمی گوید ،
و هم صحبتی دو نفره یمان را دوست دارد .

تو هیچ وقت حرف مرا نفهمیدی ...

تو به من دروغ می گویی...
من به تو لبخند می زنم ... تو نمی بینی ...

نیستی ... درست وقتی که هستی ...
هستی ... وقتی که خیال می کنی باید نباشی ...

وقتی که هستی ، باش .
می خواهم تو را کنار خودم احساس کنم

یا لا اقل
در توهم حضور تو همان لبخند بی معنی را تجربه کنم
می خواهم تک تک لحظاتم را
روزهایی که در خواب می روند
و شب هایی که در بیداری به صبح می رسند
همه را
"خا" "ط" "ره" کنم

می خواهم در خاطره هایم
تو همیشه به من لبخند بزنی
و من به تو دروغ نگویم

من به تو دروغ نمی گویم .

شاید
وقتی که دست هایم را به پیکره ی سرد و نورانی پشت دیوار اتاقم نزدیک می کنم
صدای گریه ی کسی گوش هایم را می بندد.
من از جای دیگری نمی گویم
من از همین دنیا ، همین اتاق ،
من از همین چند وجبیِ اتفاق های اطرافم حرف می زنم

صدایم نکن
مرا به یادت نیاور
من دیگر تو را در خاطر چشمان بسته ای صیقل نمی دهم
تو برای همیشه آزادی که مرا دوست نداشته باشی
این کوچکترین حقییست که تا به حال به خودم داده ام
و بزرگترین حقی که به تو

...

© 2 0 0 6 a r g h a v a n .