تبليغاتX
من خودم هستم

 RSS 

 
7
این جا را نبین
چشم هایت را ببند

تجسم گرمی پیچ جاده ها را فراموش کن
- آن شب که برگشتیم -
یادت هست ؟
اعوجاج کشدار لحظه ها مرا می خنداند
باید می گریختم
من
خیلی زود به ساحل دریا رسیدم ...
8
اینجا اتاق ساکت است
روی تختم نشسته ام
سعی می کنم همه ی زوایای خوشبختی را از انتهای وجودم درک کنم
سعی می کنم سودمندی لحظاتم را برای راضی نگه داشتن خودم -از خودم- کافی بدانم
از کنار فکر کردن به تو بی تفاوت رد می شوم
- از آن می گریزم -
سعی می کنم تو را در دورترین لایه های ذهنم زندانی کنم
همیشه همه چیز خوب پیش می رود
تو زندانی خوبی هستی
ساکت در کنج انزوای مغزم می نشینی
من هم تلاش می کنم که زندان بان خوبی باشم
ولی شب ها که می رسند ,
سکوت دیوارهای اتاقم ,
سردی صداهای اطرافم تو را آزاد می کند
من به تو فکر می کنم و بی صدا می گریم
حواسم هست که خواهرم, مادرم و همه ی کسانی که در کلبه ی خوشبخت ما زندگی می کنند بیدار نشوند
چون ممکن است صدای هق هق گریه هایم
خوشبختی بی خیال خانه را بر هم بزند ...

9
آن روز که ابرها خاکستری شدند
تو اینجا بودی
ساکت , غمگین و با همان سنگدلی همیشگی ات

برایم از چیزهایی حرف می زدی که نمی دانستی
تو آن روز حسرت می خوردی

تو آن روز دز بیداری چشم همه ی کلاغ ها
به من دروغ گفتی

دیگر از هیجان داستان هایی که آخرشان را می دانی سخن نگو
داستان هایی که شاید خودت آخرشان را نوشته ای ...

دیگر از هیچکدام این ها با من سخن نگو ؛

گفته بودم ... تو شنیده بودی
ولی تو با سنگدلی چشمانت
و با بی تفاوتی نفس هایت
تمام قوانین هستی مرا نقض کردی .

تو آرام از روی سایه ی دیوار گذشتی
و به تاریکی رسیدی

آنجا شب ها آسمان سبز است
یادم می آید این را خودت به من گفتی !

10
گفتی
گفتم
سکوت کردی
گریستم
فریاد زدی
سکوت کردم

همه ی این قدم ها برای چیست ؟
من از ساکتی جاده هایی حرف می زنم که آخرشان گورستان است ...
من از پایان راهی گفتم که نمی آید ...

من از تکرار آهنگ خطوط موازی روی دیوار
من از بی تفاوتی لبخندهای بی رمق
من از صدای گنگ نفس های کسی حرف می زنم ...

کسی که خیال می کردم می شناسم
کسی که کنارم ایستاده بود
کسی که من در آرامش سردی نگاهش در زوایای تاریخ گم می شدم ...

کسی که حجم بی دلیل قدم هایش صدای تردید نمی داد ...
کسی که انتهای نبودن را نمی فهمید
کسی که زمزمه ی رفتن آرامش می کرد ...

کسی که کنار حوض ماهی ها می نشست , به جریان مارپیچ آب خیره می شد
و لبخند نمی زد ...
کسی
که خیال می کرد می ماند ...

Count Down
بیا تخیل کنیم
بیا تصور کنیم
بیا به توهم لحظه هایمان قانع باشیم ...

من اینجا می نشینم , تو شاید روی تخت اتاق همیشگی ات
شاید شب ها خمیازه می کشی تا می خوابی ...
شاید تا زمانی که نمی فهمی کی چشم هایت بسته شد ,
خیره به سقف ,
- سقف همان اتاق همیشگی ات -
نگاه می کنی ...
شاید - البته گفتم شاید - لبخند می زنی ...
شاید پشت لبخند سرد و بی روحت حسرت چیزی می ماسد
شاید وقتی به آسمان نگاه می کنی دیگر ستاره نمی بینی ...
شاید از پشت دیوار همان اتاق همیشگی ات صدای زنی زا می شنوی ,
که در سایه ی خلوت شب هایش , بی رمق آرام می گرید ...
شاید شوری اشک هایش را چشیده باشی
شاید تلخی نگاه هایش به مرز رگ هایت نفوذ کرده باشد ...

می دانی ,
اینجا من در رویا های نیمه شب هایم ,
در بیداری صبح ها ,
در خستگی بعد از ظهر هایم
فقط تلاطم ماهی قرمزی را می بینم
که در پیچیدگی تنگ روی میز
- همان میز در گوشه ی اتق همیشگی ات -
از خستگی سرگیجه می گیرد ...
شایددر سایه ی سنگین دست هایت کابوس اقیانوس می بیند ...

ماهی را رها کن
بگذار در تلاطم بی دلیل فردا گم شود ...


از دامن تغییر فرار می کنی
به آغوش تکرار پناه می بری ...

آز ساکتی آرام لحظه ها می گریزی
به تشویش روزهای بی مقدار می رسی ...

تو از لا بلای صفحات تقویم سال ها پیش
از بین ستون های ترحیم روزنامه ...

دنبال چه می گردی ؟
امواج ساحل را به کجا هدایت می کنی ؟
به سکون دریاچه ای که در اعماق ذهنت ساخته ای ؟

با من از این ها سخن نگو ...



اینجا کسی نیست
شهر من میدان نداشت
شهر من شب ها خاموش بود
شهر من در بلاتکلیفی بعدازظهرها خمیازه می کشید
شهر من از دیروز به امروز آمده بود
شهر من دیوانه ی قدم های غریبه ای بود
که از دوردست می آمد ...

شهر من بیگانه و معصوم تو را می نگریست ...
شهر من آتش گرفت وقتی تو آمدی
شهر من در دریا سوخت

شهر من در آغاز جاده هایش نوشت :
اینجا کسی نیست ...

من به خاطر هیچ .
آن هنگام که من می گریستم
من به خاطر هیچ
به خاطر لحظه هایی که نخواهند آمد
به خاطر خنده هایی که کردیم
به خاطر اشک هایی که ریختم
به خاطر دست هایی که به نوازش گونه هایت مهمان کرده بودم ...
به چشمان مسخ شده ی تو
به همه ی اینها خندیدم ...
ولی آنچنان می گریستم که تو را دیوانه کرد

تو به اوج رسیدی
و از اوج به قعر آسمانی که از فردایت ساخته بودی سقوط کردی

من اشک هایم را پاک خواهم کرد
مژه هایم ,
شوره های اشک روی گونه هایم ,
و خیسی پلک هایم
همه را خواهم بخشید به کسی که می آید ...
کسی که با دستمال آبی رنگ اشک هایم را پاک خواهد کرد ...

اشک هایم به روی گونه هایم نوید چیزی را می دادند که من هرگز نفهمیدم

اک های من عاشق پاییزند
و تو عاشق دزدیدن نگاه های ملتمسانه ...

صدایت ,
تمام زوایای نگاهت ,
و پیکره ی بی حجم بازوانت
همه را به خاک خواهم سپرد... آنگاه که اشک هایم را ببخشم ...


باید امشب بروم ...
من از تصاویر غذا می خورم
من از تصاویر می شنوم
تصویر تو اگر بود , تو را می شناختم

تو دروغ می گویی
تو دروغ را پشت صداقت پنهان می کنی

همه بیگانه اند
تو ...
همه ی آنهایی که می شناسم ...
و همه ی آنهایی که مرا می شناسند ...

تو فاتح چه بودی ؟
تو حتی صداها را فتح نکردی

تو فاتح هیچی
- حتی نه هیچ چیز -
فقط هیچ !
درختم خشکید
من از تو شکست نخوردم
چون بودم
چون همانگونه که بودم تو را دریافته بودم

بدی هایت را خوبی می کردم
خوبی هایت را در حیاط ذهنم چال می کردم
می دانستم
می دانستم از بدی های خوب شده ی تو روزی درختی می روید
که مرا دوست خواهد داشت ...
من همیشه درخت را با نفرتم به تو و عشقت به من آبیاری می کردم
ولی عشق من به تو و نفرت تو از من درخت را خشکاند

درخت برای همیشه مرد

درخت تو در باغجه ی حیاط ذهن من کوچک بود
نمی فهمید که وقتی بزرگ شد ... با نفرت می خشکد ...
من از تو و از آینده ی بی قرارت نمی هراسم
تو عاشقانه جنگیدی
و من
فاتحانه شکست خوردم ...

بیا
بنشین ,
آرام به اطرافت نگاه کن
به من خیره شو
زورکی لبخند بزن
وانمود کن مرا می بینی
خیال کن مرا دوست داری

بگذار همه بدانند تو عاشق من هستی ...

[...]
سکوت بعد از زمزمه های رفتنت آرام آرام مرا کر کرد ...
من در این سکوت نفس کشیدم
به آرامش رسیدم

من
در این سکوت تو را صدا کردم
و یه خاطر همه ی روز های زمزمه , حسرت خوردم

من این سکوت را دوست ندارم
میدانم ,
شکسته خواهد شد ...

ًٌٍَُِِّ
پاترل
از آن دریچه که به بیرون نگاه می کنی
- اگر در همان زاویه ای باشی که من هستم -
خیلی چیزها هست که همیشه دنبالشان می گشتی

از آن دریچه وقتی به بیابان میرسی
- حتی اگر تاریک باشد -
تو از هیچ چیز بیابان,
حتی صدای زوزه ی گرگ هایش هم نمی ترسی

چون این دریچه پا سبانی داشت که همیشه مراقب اتفاق های اطرافش بود.

وقتی پاسبان رفت
دریجه برای همیشه بسته شد...
...
من از تو سوال نمی کنم ...

فقط
جواب می پرسم !
پرنده
بیش از این مرا آزار مده
من در میان دستان تو می پوسم
به همان آرامی که جان گرفته بودم ...


© 2 0 0 6 a r g h a v a n .