تو می توانستی !
من مثل همه ی ثانیه هایی که می روند
و مثل آنهاییشان که دوباره بر می گردند
تنها هستم
تو می توانستی مرا دوست داشته باشی
مثل همه ی آنهایی که زمانی دوست داشتی
و مثل همه ی آنهایی که اکنون دوست داری
و یا شاید
مثل همه ی آنها یی که زمانی مرا دوست داشته اند ...
q 
جمعه بیست و هشتم اسفند 1383|
11:54 PM  | ارغوان خسروی |
کبوتر آبی
من دلم می خواهد یک کبوتر آبی داشته باشم
که گاهی دلم برایش تنگ شود
کبوتر آبی من از هر کجا بیاید
دوستش خواهم داشت ...
می دانم ...
q 
شنبه پانزدهم اسفند 1383|
7:36 PM  | ارغوان خسروی |
هیچکس نیست ...
هیچکس نیست ...
حتی
همان انسان هایی که خیال می کردم زمانی بوده اند
اصلا
هیچ وقت
نبوده اند ...
q 
پنجشنبه ششم اسفند 1383|
3:21 AM  | ارغوان خسروی |
:: نور ::
من خسته بودم و تنها
تو
از دور می آمدی
نزدیک می شدی
با نور روشنی در دستت
من نور را می دیدم
من
قسم می خورم که نور را دیدم
نور به من نزدیک تر می شد
ولی تو دور تر
مگر نور در دست تو نبود
مگر نور نزدیک نمی شد
کدام قانون تو را از من دور می کرد
تو رفتی
و باز هم من بودم
باز هم خسته بودم و تنها
و این بار تو از دور نمی آمدی
تو
به دور می رفتی
نور آمد نزدیک و نزدیک تر شد
و
رفت
...
q 
چهارشنبه پنجم اسفند 1383|
3:6 AM  | ارغوان خسروی |
:: خواب ::
:: خواب ::
من هر شب خواب می بینم
من هر شب تو را در خواب می بینم
که آهسته می آ یی
و آرام می روی
و من هر روز صبح
با هاله ی مبهمی از خاطرات نداشته ی تو
و رویا هایی که دور سرم چرخ می زنند
از خواب بلند می شوم
...
q 
دوشنبه سوم اسفند 1383|
11:44 PM  | ارغوان خسروی |