عکس
نشست عکس را دید
کوچک بود
من هم دیدم
عکس را بست
و رفت
من چیزی نفهمیدم
من هم رفتم
گفت دلش گرفته
گفت که تنهاست
فهمیدم عکس
همان عکس که کوچک بود
همان عکسی که بسته شد
یادش انداخت...
یادش انداخت که چند وقت pیش چقدر همه چیز بهتر بود
ولی آیا همه چیز بهتر بود؟
یادش افتاد که جای عکس pر نشد
یا نخواست؟
شاید هم نتوانست...
ولی آیا من به اندازه ی عکس هستم
بزرگترم؟
کوچکترم؟
نمی دانم...
(همیشه چیزی هست که من نمی دانم!)
ولی من می خواهم خودم عکس جدید شوم
نمی خواهم عکس قدیمی را نو کنم
نمی خواهم عکس قدیمی را عوض کنم
و حتی pاک کنم
نمی دانم...
q 
چهارشنبه شانزدهم دی 1383|
7:40 PM  | ارغوان خسروی |
خاکستری
دیروز من خاکستری شدم
وقتی من خاکستری شدم
خانه خاکستری شد
مادرم خاکستری شد
خواهرم گریه کرد تا خوابید
چرا خاکستری اینقدر سیاه است؟
q 
چهارشنبه شانزدهم دی 1383|
7:17 PM  | ارغوان خسروی |